تبليغاتX
من بامدادم...
 

+ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 11:58 |
 

+ دوشنبه نهم دی 1387 12:58 |
سلام! بزرگ شدم یا نه؟!

از پايين به بالا: بامداد- خرگوش

+ چهارشنبه بیستم شهریور 1387 17:45 |
 

ببخشيد كه آپ نمي‌كنم! باور كنيد اصلا وقت ندارم، چون يا در حال خوردنم يا خوابيدن، وقتي هم كه بيدارم و يه‌كم بيكار مي‌شم بابام كاملا مزاحم اوقات فراغتم مي‌شه! باور نمي‌كنين، ببينين:

البته بگم كه بعدش كار به جاهاي باريك كشيد و يه دعواي اساسي راه انداختم! 

آي! من گشنمه! كجا رفتين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ دوشنبه دهم تیر 1387 22:22 |
 

سلامِ امروزم متفاوته... هرچي اضطراب داشتم تموم شد وقتي اولين نفس عميقم رو كشيدم و بغضم تركيد و زدم زير گريه‌ تا مامانم بغلم كنه و ديگه هيچي از دنياي شما آدم‌هاي به‌دنيا اومده نخوام...

باور كنيد خيلي خسته‌ام و رك بگم ترجيح مي‌دم تو آغوش ديريافته‌ي مامانم بخوابم تا براي شما وبلاگ بنويسم...  عكس بالايي اولين عكسمه و اينم دو تا عكس دونفري با بابام... تا بعد...

 

+ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 16:57 |
 

امشب یه جورایی شب متفاوتیه... یه حسی بهم می گه یه چیزی داره تموم می شه یا نمی دونم داره شروع می شه...

البته یه توضیحی رو باید بدم... لابد می پرسین که تو آخه فرق شب و روز رو از کجا می دونی؟ خب خیلی ساده‌س! من واقعاً براتون متأسفم كه همچين سؤالي رو اونم از من مي‌پرسين! من اصولاً از وقتي كه يادم مي‌آد، مامانم فقط شبا مي‌خوابه... اونم از روي ناچاري!‌ يعني مطمئن باشين اگه راه داشت شبا هم ورجه‌وورجه مي‌كرد! احتمالاً منم به مامانم رفته‌م كه اينقده ورجه‌وورجه دوست دارم! اميدوارم كه جواب سؤالتونو گرفته باشين. پس شب يعني وقتي كه مامانم مي‌خوابه، بقيه‌شم مي‌شه روز! حلّه؟!

خلاصه كه يه حسي بهم مي‌گه كه اين آخرين باريه كه اين‌طوري مي‌فهمي‌ شب شده... از فردا بايد دنبال كشف راه‌هاي تازه‌اي باشم... واي كه چقدر كار دارم!!!!

مطمئنم كه خيلي دلم واسه اين شبا تنگ مي‌شه... اين شبا با همه‌ي سختي‌هايي كه داشت... توي اين جاي تنگ و تاريك، اما دنج و گرم و دوست‌داشتني كه با صداي ضربان آرام يك قلب به خواب مي‌رفتم و بعضي وقت‌ها هم مي‌شد كه اين ضربان يه‌دفعه شديد مي‌شد و نگران و وحشت‌زده از خواب مي‌پريدم. دلم واسه همينا هم تنگ مي‌شه...

گفتم كه امشب برام يه‌جورايي متفاوته، واسه همينم اصلاً خوابم نمي‌بره... ولي اينم بگم كه خودمو به خواب زدم كه مامانم بخوابه... آخه اون روز سختي رو در پيش داره... نمي‌دونم چيكار كنم... خيلي وقت ندارم... يعني همه‌چي خوبه؟

بغض گلومو گرفته و فردا زندگي رو با گريه شروع مي‌كنم... تا بعد...

+ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 2:29 |
 

سلام!

شايد من اولين وبلاگ‌نويسي باشم كه هنوز دنيا نيومده‌م! اگه اين‌طور باشه، اين خودش يه ركورده! به‌هرحال بعداً اگه گفتم من از تو شيكم مامانم نويسنده و وبلاگ‌نويس بودم، كسي حق نداره بخنده، چون اين يه مسأله‌ي جديه و منم تا دنيا نيومده‌م با كسي شوخي ندارم!

اونجور كه دكترا به مامان و بابام گفتن من تا چند روز ديگه دنيا مي‌آم. البته نيازي نيست شما سؤال كنيد، چون من به‌محض اين‌كه دنيا بيام، خودم بهتون خبر مي‌دم!

راستي يه سؤال... دنياي شما چي‌ شكليه؟ من كه از اينجايي كه توشم دارم حسابي كلافه مي‌شم... اوايل بد نبود و جا واسه همه‌جور ورجه‌وورجه بود، اما چندوقته كه خيلي جام تنگ شده! حتي نمي‌تونم كله‌معلق بزنم! اميدوارم تو دنياي شما جا واسه همه‌جور ورجه‌وورجه‌اي كه من دلم بخواد، باشه!

يه توضيحي هم بدم، من فعلن عكس‌مكس ندارم، مفهومه؟ اين عكس زاقارت رو هم باباي خوشحالم ورداشته چسبونده اين بغل! حيف كه دستم بهش نمي‌رسه!

البته عكساي ديگه‌اي هم تو همين مايه‌ها دارم كه عمراً نشونتون بدم. مگه شما عكساي اون وقتي‌هاتون رو نشون مي‌دين؟! ولي حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم گناه دارين...

باشه... فقط همين يه عكسم رو نشون مي‌دم كه مال وقتيه كه ۱۲ هفته و ۳ روزم بود. خيلي كوچولوئم، نه؟! ولي حالا خيلي بزرگ شدم. الان ۳۸ هفتمه!!!

 چطوره؟! راستي خيلي دلم مي‌خواد بدونم دنياي شما چه‌جوريه؟ شما وقتي دنيا اومدين چه حسي داشتين؟ من كه يه‌كم مضطربم... تا بعد... من خوابم مي‌آد...

+ جمعه سی ام فروردین 1387 14:17 |